پشت چشم پنجره ، مشرف به خیابان
گذر رهگذران
محض تماشا چقدر دیدنی است
و رفتار مسافر کش خسته چه خندیدنی است
و در تیر رس رد شدن یک اتوبوس
پر احساس و عواطف و نداری و غریبی و دو سرباز
و زنی ایستاده
ژرف دریای نگاهش
به اندازه طولانی راهش
و گذار از گذر رهگذر پیر حوادث
و . . . زن آه کشید
افسوس و دریغ از قفس سینه تنگش
مرور همه ایام به کامش
که با چشم زدن
غم انگیز ترین ثانیه هایی که به اندازه سنگینی افتادن ماهی به نمک زار کویر است
همه اش آمد و رفت
سبد خاطره اش و صدایی که زن را به خود آورد
. . . ایستگاه آخر