ما
ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱۱  

گه گاه برادرم  به بعله ( ها ) می گوید

همشیره تعجب زده ( وا )  می گوید

من من همه گیر است در این وانفسا

احسنت  به گوساله که ( ما ) می گوید



 
ایستگاه آخر
ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۱٠  

پشت چشم پنجره ، مشرف به  خیابان

گذر  رهگذران 

محض تماشا چقدر دیدنی است

و رفتار مسافر کش خسته چه خندیدنی است

و در تیر رس رد شدن یک اتوبوس

پر احساس و عواطف و نداری و غریبی و دو سرباز 

و زنی ایستاده

ژرف دریای نگاهش

به اندازه طولانی راهش

و گذار از گذر رهگذر پیر حوادث

و . . .   زن آه کشید

افسوس و دریغ از قفس سینه تنگش

مرور همه ایام به کامش

که با چشم زدن

غم انگیز ترین ثانیه هایی  که به اندازه سنگینی افتادن ماهی به نمک زار کویر است

همه اش آمد و رفت

سبد خاطره اش و صدایی که زن را به خود آورد

. . . ایستگاه آخر



 
خوش به حالت ای ماه
ساعت ۱:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳  

خوش به حالت ای ماه

که شبت روزتر از خورشید است

و به دوشت شنلی چشمک زن

وبه جای قمری قُمری زیبا داری

خوش به حالم ای ماه

که مرا روزنی از  جنس ترنم دادی

و به لبهای ترک خورده خورشید تبسم دادی



 
من گلوی سبز بغض حافظم
ساعت ۱:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳  

دوست دارم شانه های خواب را

واژه های تازه شعر ناب را

من نمک گیر نم بارانیم

میپسندم خیسی مرداب را

من گلوی سبز بعض حافظم

مرگ اشکم روی بوم آب را

گله گرگان ببین چوپان و نی

عشقها در مسلخ قصاب را

. . .  شهر دریای دروغ و لاف شد

کوسه ها صیاد و صد قلاب را



 
خوش به حال دل خوشحال خدا
ساعت ٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧  

زیر حلقوم چرا؟

شاید و انگار و نباید

و کمی تیغ مماشات گرفتار

خوش به حال دل خوشحال خدا

و خدا مال خدا  



 
دوست دارم شمع باشی
ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧  

دوست دارم شمع باشی

تابگردم دور تو

در هیاهوی سوال انگیز تو

با رجا و خوف

سر به زیر و نا امید

ناله هایی آشکار

اشکهایی در خفا

با دلی افروخته با بیانی فاخته

و . . .   پسرک فریاد میزد

مردم یکنفر خود را در آب رودخانه انداخته



 
شیر خدا
ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧  

کاش میشد عشق را تحلیل کرد

شاعری را مدتی تعطیل کرد

کاش میشد تا به رسم صوفیان

در کلاس عارفان تحصیل کرد

کاش میشد تا برای خاکیان

باده نوشی را کمی تسهیل کرد

کاش میشد خاک پای دوست را

به بنای کعبه ای تبید کرد

کاش میشد آیه عشق تو را

روی رحل جان خود ترتیل کرد

کاش میشد این دل دیوانه را

در صف حب علی زنبیل کرد

کاش میشد تا گروه ویژه ای

بهر کشف ذات هو تشکیل کرد

کاش میشد از خداوند جهان

بابت خلق علی تجلیل کرد

 



 
شاعر ترانه های عاشقانه باران
ساعت ٩:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦  

با قدمهایت به گورستان احساسم نظر کن

تا که آهنگ قدمهایت صدای ناله ام را گم کند در خویشتن

آنگاه بریز اشک از روان دیده ات

تا سنگ گورم گمان کند

این صدای بارش باران است